Unchained


فردا بیست و دو سال را هم تمام خواهم کرد

فردا بیست و دو سال است که مدام نفس کشیده و در خونِ زندگی می تپم

فردا من دیگر آدمِ امروزنیستم: یک سال پیرتر شده ام و بیش تر اکسیژن سوزانده ام…آن هم در این آلوده-هوای تهران

دیشب نخوابیدم؛ دلم می خواست این قدر نخوابم تا زمان متوقف بشه؛ تا توقفش رو ببینم؛ ولی نه اون متوقف شد و نه من تا آخر بیدار موندم… خوابیدم و خواب دیدم، خوابِ بدی بود

موقع بیداری خیسِ عرق بودم و حسِ بدی داشتم

تو خوابِ متوجه یه بیماریِ غیر قابل درمان تو بسیاری از بچه ها شده بودم… بچه هایی که عاشقشون بودم و داشتم مرگِ تدریجیشون رو نگاه می کردم؛ خوابِ بدی بود… احتمالا به موضوعِ پروپوزالم مربوطه

خوشحالم که الان بیدارم و زمان در جریانه

جدیدا تو همه ی عقایدم که پیش تر فکر می کردم درستند، یه ترکِ پیش رونده پدید اومده که مدام داره عمیق تر میشه؛ نمی دونم دیگه چی درسته و چی غلط… حتا نمی دونم دارم چی کار می کنم: بلاتکلیفم

Yeah, We’re Cool


باید بنویسم.

باید بنویسم تا نترکم؛ تا این دردِ بی پایانِ نانوشته خفم نکنه

باید بنویسم

باید بگم امروز رفتم کلِ تجریش و باغ فردوس و زیر امام زاده صالح و کوچه پس کوچه هاش رو زیر و رو کردم… باید بگم که کلی عکس گرفتم.

مثل یک فضا نورد با دوستم رفتم از چندتا کودک بدبخت عکس گرفتم، زیر بارون کلی راه رفتیم و خیلی شیک آخرش رفتیم تو سینماتوگراف برای صرفِ عصرانه ای به دور از دغدغه… چون جای دلخواهمون پر بود، رفتیم کافه ویونا. اون جا خوب بود… یه گربه ی ملوس هم بود که باهاش بازی می کردیم. لپ تاپ هم رو میزمون بود و عکس هایی رو که از پسربچه ی دم درب ورودی گرفته بودیم، داشت برامون Merge می کرد و ما خیلی شیک و بی دغدغه تیرامیسو می خوردیم… خیلی زیبا و به دور از دغدغه های دور و بر… بالاخره ما آرشیتکتیمو می فهمیم؛ اگه ما از این عکسا نگیریم، عکاسا بگیرن؟!

ما می دونیم داریم چی کار می کنیم ولی الان وقت چیز کیک شده و یک کیک هویج که با هم share می کنیم و با خنده می خوریمش… کلی می خندیم که نوشیدنی سفارش ندادیم و همش شده کیک!

ما چقدر باحالیم!

ما وقتی خیلی زیبا می ریم زیرِ بارون و دوربین به دست این ور اون ور میریم، می دونیم که شب تو دفترچه خاطراتمون ثبتش می کنیم و بعدا بچمون تایید می کنه که ما چقدر خفن بودیم… بله! ما آرشیتکتم هستیم و خیلی شیکیم (تاکید می کنم)

تازه! ما با معصومیت می ریم تو صورت اون پسر بچه نگاه می کنیم و خیلی خیلی معصومانه تر، از تو کیفمون یه اسکناسِ ناقابل به پسر می دیم و ازش گل نمیگیریم… می گیم مالِ خودت (اینم تو دفترچه خاطرات یادداشت می کنیم که یه وقت کسی بهمون نگه خسیسیم)

ما با کلی تعارف، سوارِ ماشینمون می شیم و صدای ظبط رو کمی بلند می کنیم (ولی نه زیاد، چون ما فرهنگ هم با خودمون به یدک می کشیم… آرشیتکتیم دیگه!)

شب هم که می رسه، تو خونمون با کسی یه فیلم مستند می بینیم و کمی اشک می ریزیم ولی خیالمون راحته که ما امروز کمکمون رو کردیم.

فردا هم که باید بریم تو چندتا opening شرکت کنیم تا مبادا از قافله ی تمدن عقب بیفتیم؛ آخه هنرمندم هستیم… آرشیتکتیم دیگه! هم مهندس بودن، هم هنرمند بودن کمی سخته ولی ما فوق العاده هستیم.

ما چقدر خوبیم!

ما چقدر به درد دنیا می خوریم… به به!

ما عالی هستیم و خودمون هم کاملا بهش واقفیم؛ ما آرشیتکتیم، گالری گردی می کنیم، نمایشگاه می گذاریم، از سیاست می دونیم و کلا با حسابِ انگشتانِ پا، از هر 10 تا انگشتمون، هنر می باره! ما خوبیم

آره ما خوبیم… اینو باید این قدر بگیم تا خودمون هم باورمون بشه…

ما خوبیم

ما خوبیم ولی فقط مشکل اینه که وقتی تو آینه نگاه می کنیم؛ بعضی وقت ها دچار تهوع می شیم… حتما به این دلیلِ که کتابِ تهوعِ ژان پل سارتر زیاد رومون تاثیر گذاشته  چون ما زیاد می فهمیم (دلیلِ دیگه که نمی تونه داشته باشه)

lemme be


این پست رو در حالی دارم می نویسم که روزهای آخرِ سفر رو تو کلاردشتِ همیشگی می گذرونم؛ روی راکینگ چِیرِ گوشه ی هال با لپ تاپم تاب میخورم و به صدای Kris Allen گوش می دم که از گوشه ی دیگه ی خونه میاد.

هر موقع به این جای مسافرت می رسم ناخودآگاه موضوعی ذهنم رو قلقلک می ده: مرگ

تا کم تر از دو روزِ دیگه این سفر میمیره و من بر میگردم از دشت و تپه ای که بسیاری از نوروزها و تابستان های داغ رو در اون ها سپری کردم؛ مرگی به امیدِ زندگی دوباره؛ به امیدِ دیداری دوباره از دشت هایِ نوجوانی…

مرگی به امیدِ تولدی دیگر

وقتی کار به این جا میرسه من با کلی علامت سوال مواجه می شم و خودم رو در این مواجه تنها نمی بینم؛ خودم رو با نیاکانم می بینم. با همه ی اون هایی می بینم که دیگه نمی تونم ببینمشون.

الان آهنگِ اون گوشه ی خونه ترانه ی Inner Silence رو داره پخش می کنه از Anathema و چه عجیب هماهنگه با صدای ذهنم. حسی دارم که می خوام تا مدت ها طول بکشه و تموم نشه.

از مرگ می گفتنم

 تو یه کتاب خوندم: آدم وقتی که زِندس، مرگ نیست؛ وقتی هم که مرگ هست، آدم زنده نیست؛ یعنی ((چی)) نیست؛ یعنی نیروی حیات نیست؛ همون چیزی که موقعِ مردن دیگر در ما نیست و بدن می شود جسدحضور می شود یاد… کالبدی بی جان در عمق یا خاکستری در باد، در یاد، در دوران، در نیستی…

و فقط یک چیز هست که منو به شدت آزار میده: آخرش که چی؟!

زندگی با مرگ تعریف می شود، قبول! اما که چی؟! اصلا گیرم که خیلی هم با شرافت یا خیلی هم بی شرافت زندگی کنیم، بعدش چی؟

بیایم که بریم؟!

ما بدبختیم. چون به مرگ و نیستیمون آگاهیم و از پس از مرگمون ناآگاهیم… و چه دردی داره که به این تراژدی فکر کنی؛ چون ما همه داریم کاری می کنیم که از به یادآوریِ مرگ، رها شیم. تا فراموش کنیم عاقبتِ دردناکی رو که از بعدش فقط تو کتاب داستان های خاک خورده ازش حرف زده شده؛ اون هم با داستان هایی کودکانه و گاه زشت.

بله، مسئله همین بودن است!

مسئله راهِ حلیست برای این بودن…

Still standing


هوا دیگه خیلی سرد نیست و میشه قدم زد

میشه قدم زد و با یک دوست رفت به رستورانی دنج

رستورانی دنج با نوری کم؛ با شمعی روشن و فکری مشتعل

با اندیشه ای سوزان از نبودنِ تو

با تبی لبریز از دوریِ تو؛

دل تنگتم؛ به ویژه که حالا می دونم تا چندی نمی بینمت…

یادت هست Dateِ اولمون رو cancel کردی؟

یادت میاد اون روزا من چقدر با الان فرق می کردم؟

به یاد داری که با چه بهانه های کودکانه ای خواهانِ دیدنِ هم بودیم؟

الان که به اون روزها فکر می کنم، ناخودآگاه لبخند می زنم…

از اون روزهای زیبا، اکنون بیش از یک سال گذشته و من هنوز هم همون بادبادکی هستم که بودم؛ با این تفاوت که دیگه تو دنبالم نمی دوی… این منم تو هوای تو پرواز می کنم

هنوز هم اگر روزی صدای خنده های شیرینتو از تلفن نشنوم، روزم شب نمیشه!

هنوز هم هر شب به یا تو در تختم می خوابم و صبح ها با تو بیدار میشم…

تو حموم همیشه بهت فکر میکنم! وقتی که لختم!!!

یادته اون روزی چطوری داشتم بهت حمله می کردم؟ خودم خندم می گیری از کارم… وقتی بغلت می کنم، دیگه بقیشو نمی فهمم…

..

.

From East to West: Another Love Bite


و باز هم سفر؛

هر کدام به یکی از چهارسوی جهان

و باز هم آرزو؛

هر کس برای دیگری

—————–

ایستاده ام در کنارت، در تک تکِ لحظه های تنهایی ات؛

نشسته ام پهلویت، در همه ی اوقاتِ بی کاری ات، در تمامیِ اون موقع هایی که  بی حوصله هستی؛

مهم نیست کجا باشی یا چی کار کنی

همیشه در کنارت هستم؛ مثل دوستی در دوران تحصیل یا برادری؛ شاید هم خواهری

همیشه در کنارت خواهم بود؛ مثل ماده پلنگی که کودکش را می پاید؛ یا عقابی که با هزاران آرزو به لانه باز می گردد

luvUSB

!P.S. I need another love bite on my neck

S.E.X.E.S


دارم کتابِ یک مرد رو می خونم که مردی محدود شده، پس از 15 سال بهم داده؛

دارم یکی دیگه از کلاس های کتابیِ اوریانا فالاچی رو می گذرونم؛ پس از نامه به کودکی که هرگز زاده نشد؛

دارم به انیمیشنی که قراره با همکارم بسازم فکر می کنم؛

دارم به داستانِ سربازیم فکر می کنم؛

دارم به کلاسِ زبان و IELTS فکر می کنم؛ مدرکی که بدون اون من انگلیسی بلد نیستم… کاغذها حکم می رانند.

دارم به نمایشگاه بعدی فکر می کنم. به اسکیس هاس فیگوراتیوی که کشیده ام و تو هنوز آخرینش را ندیده ای فکر می کنم… الان که دارم می نویسم و به همه ی چیزهای بالا فکر می کنم، گوش می کنم به آهنگی که اسمش هست: Set Fire to the Rain با صدای Adele که می دونی چقدر دوستش دارم.

الان که دارم فکر می کنم، موسیقی گوش می کنم و می نویسم، تو از من دوری و هنوز آخرین اسکیسِ فیگوراتیوِ منو ندیدی و از من دوری و نیستی که با من موسیقی گوش کنی؛ این جا نیستی که دستامو دور کمرت حلقه کنم. این.ج.ا. نیستی تا بهت بگم که من پناهگاه را دیدم و هوس کردم پناهگاهی داشته باشیم. تو این جا نیستی تا درِگوشی نجوا کنم وقتی که سرت رو شونمه و بهت بگم که چقدر دوستت دارم. تو اینج.ا نیستی که ببوسمت. تو این جا نیستی و داری منو دیوونه می کنی با این نبودنت.چون تو ای.نجا نیستی که حس کنی تپش قلبم رو که دوست داره به نامت بتپه. تو ا.ینجا نیستی که ببینی دارم تو دستشویی عین Teenagerها گریه می کنم که نیستی. لعنت بر این Obsession! لعنت بر نبودنت! لعنت بر دور بودنت! لعنت بر تمامی آن.جا.ها که اگر نبودند، همش این.جا می بود. تو نیستی تا سرمو رو شونهات بگذارم و گردنت رو ببوسم و غرق شم توی تو، فشارت بدم و بشم تو. لعنت بر این جدایی که تحملم رو بریده، قطع کرده، تیکه تیکه کرده! و تو باز هم نیستی که منو در این حالِ نابالغ ببینی و این.ج.-.ج.ا نیستی که حس کنم گرمای نفست رو. نیستی اینجا که دستم رو به موهات بسپارم و و نیستی که روبه روم باشی تا دربیارم لباست رو بغل کنم بدنت رو لخت؛ نیستی تا ستایش کنم تورو لخت! لعنت بر هر لباسی! لعنت بر هر حجابی! لعنت بر هر ماسکی! لعنت بر هر مانعی که سر راهِ من و توست! اگر تو هم هرکجا رو باور می کردی، با من فرار می کردی؛ خودت رو به من می دادی؛ اگر زنجیرهاتو باز می کردی، اگر آرزوهات رو فراموش نمی کردی، اگر و اگر و اگر این جا بودی، تو رو در آغوش می گرفتم. باز اگر این جا بودی با هم پیاده می رفتیم، اگر بودیم، با هم، آزاد، رها، می دویدیم، ب ا ه م. من. و ت.و فقط؛ لعنت بر نبودنت! لعنت بر دور بودنت! لعنت بر آن که آفرید این دوریِ لعنتیِ مانعِ سد گونه را! سدی که نمی گذارد اکنون در آغوشم باشی، لخت! بدون لباس، بدون حجاب، بدون ماسک! سدی که مانع شده دکمه های لباست رو دونه دونه باز کنم، تو گوشت نجوا کنم برام مهمی، موهات رو نواز کنم و غرق شم در لحظه های در تو بودن، بشکنم قفلِ گذشتن از زمان رو و Freeze  کنیم همه ی ساعت های دنیا رو و تو این جا، الان، لخت، در آغوشِ من نیستی تا نفسم رو حبس کنی با دست زدنت به من، تا قلبم رو دیوونه کنی با بودنت؛ با بوسیدنم، با لمس کردنم، با گفتنت که عاشقمی، با نگاهت، با خنده هات، با لخت بودنت! با خودت بودنت! و تو این جا، این لحظه، این موقع، اینج.ا و باز این جا نیستی تا حبس کنی نفسم رو، به شماره بندازی قلبم رو؛ بغلم کنی، لبات رو رو لبام بذاری و منو وحشی تر از قبل کنی؛ تا گاز بگیرم گردنت رو، تا ناله کنم اسمت رو؛ تا عرق بریزم و داغ شم تو سرمای غریبِ بیرون؛ هوسِ Gin کردم، چه عالی می شه با تو نوشیدن، با تو مست بودن و در تو غلت زدن، روی تخت تنیدن با تو؛ روی تخت خوابیدن با تو؛ دیوانه شدن با تو؛ زندگی کردن به اندازه ی ابدیت با تو؛

 

The Crossroad


6pm – on the street

Driving from northeast to northwest of Tehran; exactly in the rush hour…

It’s 6:30 and I’m in front of a red light with a counter, showing me a couple of minutes are left.

120

Thinking about the daily chores, routine life & common problems

110

A poor girl selling matches comes to my car, tapping the window & begging; trying not to look at her, hardly trying not to look at those benevolent eyes.

105

She went away, finally

100

Looking around; attempting to forget about those eyes and the car’s monitor showing how cold outside is: just 3 Celsius

Seems that the cold weather is affecting the time & freezing the red light counter! Still 100

A police officer in white has been standing over the crossroad till I’ve stopped the car. donno why, the harder I try to be kind to him, the less I became successful.

Shit! Have to wait for 80 more seconds…

Another poor child is passing the cars; fortunately he didn’t tap my windshield!

I feel like hell!

75

Unconsciously, following him form the mirror, he is begging like the girl, cannot distinguish what he is trying to sell.

70 & I feel guilty this time!

Evaluating whether I have a say in child labor or not?!

60 & I’m gonna be crazy!

Wanna scape from the car, No! No! it’s not sufficient;

The picture of those poor children has been stocked in my mind!

Wish I could turn off my mind…

Lots of questions are being asked in my fucked mind & I’m trying to disregard them.

Attempting to ignore the temperature, the right of those poor children, the reasons, and those benevolent eyes…

Wish I could pretend that everything is alright;

Oh, the car behind me is making a noise with its horn… gotto go!

 

Lure


من

تو

و یک هوسِ کودکانه ی نابِ با تو بودن؛ تنها در تخت

داشتنت در آغوش و بوسیدن گردنت، نرم

لمس دستانت و بوسیدن لب هایت، گرم

.

من

تو

و یک احساسِ خالص و پاک؛ غلتیدن در تو

آرمیدن در کنارت

جست و خیز و خندین در ورایت

.

باز هم من، تو، امشب

و یک هوسِ نابِ کودکانه ی داغ

داغ از کنجکاوی روی تنت

لبریز از یک دنیا خواستن

پُر از یک عمر نیاز

و باز هم من، تو، یک عمر

هوس بودن با تو، هر شب

دلتنگیِ آغازِ هر روز در کنارت؛ در تختت

.

من

تو

یک عمر؛

Always


حسِ عجیبیست خوشحالیِ اشک آلودِ این روزهای من

مثلِ نگرانی برای چهارباغی ایرانی در وسط کویر می مونه؛

مثل خوشحال بودن برای داشتن چیزی و تن دادن به همه ی متعلقات اشک آلودِ اون می مونه؛

.

آدمی، گاه تا اون جا آزادی داره که خودش رو پای بند کنه؛

گاهی می شه تا جایی پیش رفت که خودت هم بشی جزیی از نادانستنی ها؛ نادانستنی هایی که دانسته پذیرفتیشون و حاضری براشون زندگیت رو هم بدی؛

آدمی، گاه تا اون جا آزادی داره که خودش رو تبدیل کنه؛ خودش رو رویایی کنه؛ خودش رو زندگی کنه…

Breakaway


دیگه باید از گذشته بگم؛

برای با هم بودن باید به بایگانی نگاه کنم

برای همه ی لحظه ها

برای همه ی جنگیدن و نجنگیدن ها

برای آخرین ها؛ ابدیت ها

.

دیگه باید از گذشته بگم؛

نمی دونم چرا دست از تلاش برداشتی

نمی فهمم چرا با من و خودت این جوری کردی

.

خیلی بهتر بود که از من هم کمک می خواستی و تسلیم نمی شدی

خیلی بهتر بود که منطقی تر فکر می کردی و به جای جنگیدن با درونِ خودت، با مشکلات می جنگیدی

خیلی بهتر بود که از من عذر خواهی نمی کردی و به جاش از من کمک می خواستی

.

فکر می کنی به همین راحتی می تونی با خودت کنار بیای؟

من کینه از تو به دل ندارم و نخواهم داشت؛ اما خودت چی؟ خودت هم خودت رو می بخشی؟!

از این به بعد من همه ی کافی شاپ های دنیام؛ من پارکم، من خیابونم و غروب خورشید

من آبیِ ظهر تابستونم

من سرخیِ عصر زمستونم

من رو هر روز خواهی دید

چون من هر روز برات بهترین ها رو آرزو می کنم

Freeze my time!


از اون وقتاس که باید باشی

باید باشی تا با هم قدم بزنیم؛

با هم قدم بزنیم و دستت رو بگیرم

با من حرف بزنی و از آینده بگی

با من حرف بزنی و بخندی

بخندی؛

از اون لحظه های نابیه که فقط می تونم با تو تقسیمش کنم؛

از جنسِ هموش شب های بی خوابی

از جنسِ همون شب هایی که نمی خوام به صبح برسن

از همون زمان هایی که بهت می گم می خوام زمان متوقف بشه؛

باید این جا باشی؛

F II


حال من خوب نیست؛ و تو باور کن

روزگارِ عجیبیست؛

بد بیاری، پشتِ بدبیاری؛ از در و دیوار داره میاد؛ بدون وقفه

تا میام با این یکی خودمو هم آهنگ کنم، یه موجِ دیگه میاد…

نه می تونم به هیچ بگیرم، نه از دستم کاری بر میاد؛ همش هم می خوام بقیه رو درگیرِ کارام نکنم که ظاهرا نمیشه.

خستم!

از آخرین باری که گفتم خستم، یک هفته می گذره و اوضاع بهتر که نشده، بدتر هم شده…

بعد از اون بلایی که به سرم اومد، اگه یکی ازم ساعت بپرسه، جرات ندارم جوابشو بدم.

اجتماع گریز شدم!

نیاز به یه موفقیت دارم… که فعلا خبری ازش نیست؛ به طورِ قاطع می تونم بگم تو همه ی کارهایی که با هم خواستم پیش ببرمشون، – اگر نگم شکست خوردم – پیروز نشدم.

دارم فکر می کنم جدن آخرش که چی؟

این همه خودمونو جِر می دیم بعدش هم هیچی؛ حالا فکر کن بعدش هم خبریه، که چی؟!

این سیکلِ معیوب چه توجیهی (ه یا ح؟) داره؟

مسخرس

به قول دوستم: عن بگیرن…

Gone


نمی دونم از کجا شروع کنم؛

نمی دونم به کجا پایانش بدم

اصلن مطمئن نیستم من باید کاری انجام بدم یا نه؛

حتا این رو هم نمی دونم که اینترنتِ بهشت کار می کنه یا نه؛ و وردپرس در اونجا فیلتره یا نه؟!

اگه امشب ننویسم، سوسک می شم و به امتحانِ 8 صبح هم نمی رسم.

یادِ روزهایی که با نون قندی که من دوست داشتم، میومدی خونمون؛

یاد باد تک تک لحظه هایی که با هم داشتیم؛ برام سخته بگم داشتیم

یادش به خیر زمان هایی که با هم رفته بودیم سفر: اصفهان و شیراز… و تو با ما بودی

زنده باد جمله ی تاریخیت که به م.ع گفتی: زمان مرد سالاری گذشته؛ امروز ما می گیم منطق سالاری!

تو همیشه از زمانِ خودت جلوتر بودی؛ بهت افتخار می کنم و مرده پرستی نمی کنم.

زمانی که آلزایمر گرفتی، نمی تونستم بپذیرم

نمی تونستم قبول کنم که تو مریض بشی!

چون تو برای من همیشه یه شخصیت خاص و دست نیافتنی بودی؛ با این که می دونستم قهرمان نیستی

هیچ وقت فرصت نشد بیش تر بشناسیم همو ولی الان بهت می گم

الان که تو آسمونِ دشتِ خیالمی؛

اکنون که آبیِ اقیانوسِ زندگیمی…

الان بهت می گم:

من همیشه بهت به چشمِ پدر بزرگم نگاه می کردم، از اونایی که مقدسند (با این که نبودی؛ هیچ کس مقدس نیست… حتا خودِ شخصِ شخیصِ خدا هم مقدس نیست و اینو خودش هم می دونه؛ تو هم از امروز سحر احتمالن پی بردی به این موضوع)

الان بهت می گم که تو خیلی خوش تیپ بودی، حتا وقتی که 90 سالت بود؛

من عاشقِ رنگ چشمِ عسلیت بودم… رنگی که ته مایش رو به دخترت هم دادی و من رو دل باختش کردی

زمانی که بیماریت طوری شد که دیگه نتونستی از تخت خوابت بلند شی، حاضر بودم بمیرم یا بمیری؛ ولی تو رو با اون پیشینه ای ازت سراغ داشتم، در اون حالت نبینم؛ آره! سخته ولی خوشحالم که مردی!

خوشحالم که دیگه رنج نمی کشی

خوشحالم که به آرامش رسیدی

ولی جای خالیت همیشه برام خالی می مونه؛ جای آدم ها که پر شدنی نیست…

SOS II


حالم بد بود به اندازه ای که خودت می دونستی؛

شب که خواستم برم کتابخونه، دو تا آشغال مزاحمم شدن؛

وقتی می خواست به زور (ض؟) منو هل بده، داشتم فکر می کردم زندگیمو چطوری می خواد تموم کنه؟!

سعی می کردم مقاومت کنم ولی بس که گولاخ بود می گه می شد؟!

تا جایی که حنجرم اجازه داد زدم: کــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــکــــــــــــــــــــــــ!!!!!!

با هزار بدبختی از دستش فرار کردم؛ خودمو رسوندم کنار نگهبانی، اولین شماره ای که به ذهنم رسید، شماره ی تو بود،  بهت زنگ زدم… نتونستم پیدات کنم

مغزم کار نمی کرد.

اگه اون مردی که منو روند تا ماشینم، نبود معلوم نبود می خواستم چی کار کنم.

با خودم فکر کردم آخرین پستی که برات گذاشتم، گلایه آمیز بود…

خوش حالم که زندم و می تونم دوباره بنویسم.

می تونم دوباره برم کتابخونه

می تونم بهت زنگ بزنم؛

جالب این جاست که الان، برعکسِ عصر، حالم خوبه؛ از این به بعد بیش تر باید به حسم اعتماد کنم!

دوستت دارم.

Gloomy Tuesday


اگر می بینی خستم، بِدون منتظرِ آغوش توام

هر وقت دیدی ساکتم، مطمئن باش بیش تر از هر لحظه ی دیگه بهت نیاز دارم

منم نیاز دارم گاهی تو بهم بگی دوستم داری؛ نه به عنوان پاسخِ دوستت دارم های من، برای آغاز بگو

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.