Unchained
فردا بیست و دو سال را هم تمام خواهم کرد
فردا بیست و دو سال است که مدام نفس کشیده و در خونِ زندگی می تپم
فردا من دیگر آدمِ امروزنیستم: یک سال پیرتر شده ام و بیش تر اکسیژن سوزانده ام…آن هم در این آلوده-هوای تهران
دیشب نخوابیدم؛ دلم می خواست این قدر نخوابم تا زمان متوقف بشه؛ تا توقفش رو ببینم؛ ولی نه اون متوقف شد و نه من تا آخر بیدار موندم… خوابیدم و خواب دیدم، خوابِ بدی بود
موقع بیداری خیسِ عرق بودم و حسِ بدی داشتم
تو خوابِ متوجه یه بیماریِ غیر قابل درمان تو بسیاری از بچه ها شده بودم… بچه هایی که عاشقشون بودم و داشتم مرگِ تدریجیشون رو نگاه می کردم؛ خوابِ بدی بود… احتمالا به موضوعِ پروپوزالم مربوطه
خوشحالم که الان بیدارم و زمان در جریانه
جدیدا تو همه ی عقایدم که پیش تر فکر می کردم درستند، یه ترکِ پیش رونده پدید اومده که مدام داره عمیق تر میشه؛ نمی دونم دیگه چی درسته و چی غلط… حتا نمی دونم دارم چی کار می کنم: بلاتکلیفم